خرید بک لینک

فکر کنم عاشق شدم

یعنی بعد از شیش ماه تلاشای محسن،الان یه ماهی هست حس میکنم ازش خوشم میاد

ولی بهش چیزی نگفتم

یعنی اونم خیلی اصرار نمیکنه...هر دفعه که صحبت میکنیم بحثو میکشونه به سمت این موضوع،ولی دوباره ازم نمیخواد و خیلی اصرار هم نمیکنه،میگه نمیخوام با خواستم اذیتت کنم

منم هفتاد به سی ام...سی درصد هم کم نیست برای نه گفتن

بعضی وقتا میگم کسی که شیش ماه در کمال ناامیدی منتظر موند،بدون هیچ ارتباط تصویری و صوتی،لابد حرفش راسته

یچیزیم صادقانه بگم،دلیل نه گفتن من بیشتر خودمم،حس میکنم نمیتونم تو رابطه دووم بیارم و یهو بزنم زیر همه چی

اینکه چه بلایی سرم بیاد اصلا مهم نیست،بیشتر نگران طرف مقابلمم،که چه ضربه ای به اون میخوره

تو دوراهی عجیبی موندم،دلم تا حدی میخوادش،عقلم میگه صبر کن

اما خب صبر تا کی؟که چی معلوم بشه؟ادم وقتی صبر میکنم تا تکلیف چیزی مشخص شده و بتونه بواسطه ی اون تصمیم بگیره

از یطرفم از اونجایی که مغرور تشریف دارم،فعلا هم چیزی نگفتم

از خودم کمی شک دارم،به خودم میگم واقعا عاشقشی؟!یا یه عشق زود گذر اومده سراغت؟!

ایکاش میتونستم لااقل در مورد خودم اینو مطمئن شم

اونوقت تصمیم گیری برام واقعا راحت تر میشد

برچسب: نویسنده: روژان کاظمی تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 7:08

صفحه بندی