خرید بک لینک

بزارید بگم براتون

من یه دختر معمولیم،با یه زندگی معمولی

با یه عالمه آرزو های بزرگی که تو سر داشتم

و هیچ وقت فکرشم نمیکردم زندگیم از روالش خارج بشه

جوون بودمو جاهل...فکر میکردم همیشه همه چی طبق میلم پیش میره

ولی نرفت...تازه اونجا بود که فهمیدم زندگی نمیشینه یجا به خواسته های من چشم بگه

ادامه دادم،گفتم اگه نشد حکمتی بوده توش لابد

یکم که گذشت،آشنا شدم با کسایی که زندگیشون سر یه اتفاق از این رو به اون رو شده

گفتم چرت میگن،مگه میشه....پس آدم خودش چیکارس؟مگه عقل نداره؟

حالا من سر اتفاقی که حتی نمیدونم چی بوده و چی گذشته چنان زندگیم رو هواست که خودمم موندم از کجا خوردم

انگار کلّم قد کهکشان راه شیری باد کرده و توش خالی خالیه

و هر وقت به این موضوع فکر میکنم واقعا سردرد میگیرم

بعضی وقتا به این فکر میکنم خودمو از یه بلندی بندازم پایین و تموم کنم همه چیزو

الان چند وقتی هست زندگی برام معنی ای نداره

کاش یه اتفاقی بیفته،یچیزی بشه تا از این وضع دربیام

از ته دلم و عمیقاً این آرزو رو برای خودم میکنم

کاااااش

برچسب: نویسنده: روژان کاظمی تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 7:08

صفحه بندی