بخاطر تعطیلات عید هشت روزی رو برای فروردین آف کرده بودم(بهمن ماه اینا بود) که بریم مسافرت
یعنی اگه کرونایی در کار نبود الان مسافرت بودیم
اون موقع روحمونم خبر نداشت قرارم به همچین مصیبتی دچار بشیم
حالا از اون هشت روز دو روزش رو شیفت دادن بهم
موند شیش روز و الان تو اون شیش روزم و قراره شنبه دوباره برم
تا قبل این تعطیلاتم که اوضاع بیمارستان از نظر کرونا داغون بود
هر روز مثبتا بیشتر از روز قبل میشدن
مردمم خدایی رعایت میکردن،برای کارای جزئی نمیومدن
ولی خب بازم بودن کسایی که اصلا نمیدونستن کرونا چیه و سر مسائل بیخود بلند میشدن میومدن بیمارستان
الان که تو خونم هم حس بیهودگی و بی حوصلگی دارم و هم عذاب وجدان
که بچه ها اونجان و من اینجا
ولی از یه جهنم راضیم چون از خودم خیلی میترسیدم که نکنه ناقل باشم و بدم به خانواده
الان باز از این نظر خیالم راحته
گرچه زندگیم مثل قبل نیست و کلی باید محافظه کاری کنم که مبادا خانواده از من چیزی نگیرن
در رابطه با آقای موسویم فکر کنم کلا عشق و عاشقی به ما نیومده
سر یه جریاناتی حس میکنم سر و گوشش می جنبه
شایدم چون از من قطع امید کرده اینطور رفتار میکنه
گرچه من منتظر بودم تا یبار دیگه پیشنهادش رو مطرح کنم تا قبول کنم
یخرده سبک سری میشد اگه خودم میرفتم بهش چیزی میگفتم،اونم یهویی و بی دلیل
ولی باید بعید بدونم به این علت باشه....این وسط نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی یچیزی شده که روابط ما مثل سابق دیگه نیست
منم در حال فراموشیم و خدا رو شکر میکنم که اتفاق خاصی بین ما نیفتاد که الان دچار رنج و عذاب بشم
ولی بعد از این ماجرا به یه جمع بندی رسیدم:که ادعای عاشقی آقایون باد هواست
و محال ممکنه یه آقا به پای کسی بنشینه،هر چقدرم که بخوادش
زورش رو میزنه،شد که شد نشد بقیه دخترا که هستن!
به همین راحتی...
برچسب:
نویسنده: روژان کاظمی