خرید بک لینک

خب خیلی وقته چیزی ننوشته بودم تو بلاگفا...الان اومدم و یسر وبو خوندم و کلی خاطرات برام زنده شد....نه اینکه الان اوضاع زندگیم گل و بلبل باشه ولی خب نسبت به قبل خیلی بهترم...یادمه قبل تابستون محسن خیلی تلاش میکرد نظرمو نسبت به خودش تغییر بده تا به پیشنهادش جوابم مثبت بشه...منم که اصلا تو این فازا نبودم...بعد کل تابستون خبر خاصی ازش نداشتم جز دو سه تا پیام...تا اینکه فهمیدم سوپروایزمون موضوع رو فهمیده...نمیدونم از کجا فهمیده بود...اونم به یکی از همکارا سپرد با من حرف بزنه...خودشم زنگ زد به محسن که بیا برات دختر خوبی درنظر گرفتم...خلاصه این دو نفر دست به یکی کردن و این دیدار تبدیل شد به جواب مثبت من...یجورایی از محسن خوشم اومد...تا یه ماه بعد از این ماجرا همه چی خوب بود...بهم پیام میداد،زنگ میزد،بهش پیام میدادم و کلا در ارتباط بودیم با هم...حتی چندباری هم اومد بیمارستان تا منو ببینه..ولی تو اون دیدار اصلی قرار شد یروز با هم بریم بیرون و حرفامونو بزنیم...من قبل اینکه پیشنهاد محسنو قبول کنم اول مخالفت کردم،بعدش که قبول کردم قرار شد بریم بیرون و خدا میدونه محسن چقدر مشتاق بود...از اون موقع الان چهار ماهه میگذره و هیچ عکس العملی از محسن من ندیدم...ضمن اینکه رفتارش هم بعد یه ماه با من سرد شد...دیگه بهم سر نمیزنه،پیام نمیده...اتفاق خاصی هم آخه بینمون نیفتاده...یبار قبلاً بهم گفت اگه بی توجهی میکنم بهت معذرت میخوام بزار رو حساب سنگینی کار و خستگیم...ولی خب تو طول روز پنج دقیقه براش ارزش ندارم که الان دو ماهه درست حسابی ازش خبر ندارم؟؟

ما تو طول شیفت حتی شیفتای سنگین گوشیمون تو جیبمونه...همیشه وقت برای چک کردن گوشیمونو داریم...یه پیام ساده سلام خوبی مگه چقدر وقت از آدم میگیره؟؟

نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه شاید خودش اصلا تمایلی به پیشنهاد مجدد نداشته و داشته قضیه رو فراموش میکرده که تو رودربایستی سوپروایزمون و اون همکارمون قرار گرفته و جلو اومده...یا یه حسی بهم میگه ممکنه پای شخص سومی در کار باشه

نمیدونم،ولی ایکاش اگه منو نمیخواست جلو نمی اومد..من خودم قبلنا تمایل نداشتم بیشتر با اصرارای اینو و اون بود که جلو رفتم و ازش خوشم اومد...درست نیست الان تو این وضعیت که منم بهش حسی پیدا کردم بزاره بره...اگه هم میخواد بره لاقل بیاد و برام توضیح بده...نمیدونم چرا سکوت کرده و حرفی نمیزنه...واقعا نمیدونم کجای کار مشکل داره...اون اوایل بیخبری ازش خواستم بهش پیام بدم و حالش رو بپرسم و یجورایی ارتباط رو حفظ کنم ولی به خودم گفتم تا کی،بزار تکلیف مشخص شده و ببین تا کی میتونه با بیخبری از تو صبر کنه...ولی انگار صبر اون بیشتر از صبر منه

برچسب: نویسنده: روژان کاظمی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:00

صفحه بندی