خرید بک لینک

خب آزمون استخدامی مرحله اول قبول شدم...چندان جالب نیست...چون محل خدمت تقریبا یه ساعتی با خونمون فاصله داره که اینو از قبل خودم میدونستم و باهاش تا حدی کنار اومدم...دوم اینکه یه مرحله ی دیگه هم داره که بعید بدونم بتونم اونو رد کنم...خلاصه سپردم به خدا تا هر جور صلاحه رقم بزنه.

این روزا خصوصا سر این موضوع استخدامی چند تا موضوع فکرمو بدجور درگیر خودشون کردن

یکیش هم آقای موسویه...من اصلا نمیدونم هنوز سر پیشنهادش هست یا منصرف شده...و خب اون قبل این آزمون چند جای دیگه هم قبول شده بود و احتمالا بره تهران،بعد من شهرستان تازه شهرستان هم نه،احتمالا روستایی چیزی...بعد چطور میشه خب داستان اینجوری؟؟

اگه بدونم که منصرف شده که خیالم راحته که راه هر کدومشون از هم سواست...ولی واقعیتش نمیخوام اینطور بشه...ازش بدم هم نیومده...آدم خوبیه...با اینکه الان تقریبا دو سالی میشه که همو دیدیم ولی حتی به اندازه ی ده روز هم از هم شناخت نداریم...و اینکه قبلاً هم گفته بودم تا همین شیش ماه پیش من واقعا حسی به موسوی نداشتم و اگه تا قبل اون رد میکردم واقعا بهش نظری نداشتم تا اینکه نمیدونم یهو چیشد و ازش خوشم اومد و بعد یه ماه موسوی کلا دیگه حرفی نزد...

همچین جدی هم نشد ولی اگه ادامه پیدا میکرد جدی میشد...ولی اینکه چرا بیخبر گذاشت رفت و دیگه سراغی نگرفت همیشه برام سواله بوده و هست...با اینکه با من دیگه حرفی نمیزنه ولی خب به اون همکار واسطمون گفته بود منتظرم شرایطم اوکی بشه و از خدامه مریم خانم بهم اوکی بده.

این دیگه چجورشه؟؟؟کلا باهام قطع ارتباط کردی بعدی میگی از خداته باهات باشم؟؟یعنی چی؟؟

الان کل زندگی و آینده ی من بهم گره خوردن که با یه صحبت ساده همه چی مشخص میشه ولی دریغ از یه پیام...

چند وقت پیش هم که بخش ما آلوده به کرونا شده بود حتی یه پیام نداد که خوبی؟؟زنده ای یا مرده ای؟؟بعد اونوقت میگه من همیشه به فکرشم... .!!!

به خودم امروز میگفتم منکه عمرا پیشقدم بشم و پیام بدم...اگه هم قبول نشم فعلا اینجایی که کار میکنم هستم...اگه هم قبول بشم میرم...یجا خونده بودم تحصیلات و شغل و پول آدم هیچوقت ادمو ول نمیکنن ولی پسر مردم چرا... .

اگه خب خودش بخواد بیاد جلو دیگه مشکل اونه که خودشو باید با شرایط وفق بده.

همه ی این حرفا زدنشون قشنگ و راحته...منم دارم با همین فرمون جلو میرم ولی خب دل آدم هزار تیکه میشه...ایکاش اگه واقعا منو نمیخواست اصلا سمتم نمی اومد...من اصراری به این رابطه نداشتم ولی حالا که بحث احساسات در میونه درست نبود یهو بیخبر بزاره بره...امیدوارم توجیه خوبی برای این اتفاقات داشته باشه...

برچسب: نویسنده: روژان کاظمی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:00

صفحه بندی