درست کردن محیط کشت این ماه با منه
و خدا میدونه که چقدر کار مزخرف و اذیت کننده ایه
حالا ما اتوکلاو_یه نوع دستگاه شبیه زود پزه برای استریل کردن ازش استفاده میشه_ برای محیط کشتا استفاده نمیکنیم
یعنی کم استفاده میکنیم
بخاطر همین به یه روش دیگه استریل میکنیم،هم محیط کشتو و هم ظرفی که توش محیط کشت درست میشه تا بعداً باکتری رشد نکنه و کارمونو خراب نکنه
تو همین اوضاع استریل کردن به شیوه ی خودمون بودم که محیط جوش اومد و بالا اومد و ناغافل ریخت رو دستم
حالا منم یه دستکش آشپزی پوشیده بودم تا آرنج!!!
از شانس من انگشت اشاره دستکش سوراخ بود!!!
دیگه خودتون حدس بزنید چیشد دیگه
محیط ریخت رو دستکش و از اون سوراخه هم ریخت رو انگشت اشاره ی دست راستم
تاول زد انگشتم در حد چیییی!!! اون یکی انگشتامم شانس آوردم دستکش محافظشون بود و طوری نشد،گرچه هنوزم که هنوزه گز گز میکنن
خلاصه الان من جانباز محسوب میشم در راه درست کردن محیط کشت،جونمو گذاشتم کف دستم و رفتم تو میدون...
بعله....
اول شبی دوباره حالم بد شد...دوباره اون حالت مزخرف افسردگیم برگشت... ایکاش زودتر بهتر شم...کارم به جایی رسیده که منی که اعتقاد به روانشناس نداشتم الان تصمیمم عوض شده و میخوام برم
منتهی جایی رو نمیشناسم،و البته از کسی هم نپرسیدم
اینه که فعلا سپردم دست خدا
احتمال اینکه پیشنهاد محسنو قبول کنم،خیلیه
یجورایی منم ازش خوشم اومده،و بنظر من اولویت اخلاق طرفه،باقی چیزا فقط باشن هم کافیه،مثل شغل،خونه و... .
اما ترسم از اینه که نکنه این حال من کار دستمون بده،چون میدونم هنوز خوب نشدم،اگه خوب میشدم نباید امروز اینطوری میشدم
اصلا نمیدونم چیکار کنم
بلاتکلیفی بد دردیه...همیشه از وقتی که یادم میاد از ازدواج واهمه داشتم...سر ترسای بیخود و بی دلیل
وای به الآنم که ترسم با دلیله...
برچسب:
نویسنده: روژان کاظمی