دیگ هیچی راضیم نمیکنه،الان یه مدتی هست اینطوری شدم...همش فکر میکنم میبینم اول و آخر این دنیا پوچه...یه زمانی خیلی شیطون و پر تحرک بودم و با همه گرم میگرفتم،الان حوصله ی خودمم ندارم...بچه ها هم میگن خیلی تو خودتی جدیدا...سعی میکنم همه چی به روال سابقش برگرده...نمیدونم چیشد ک اینطوری شد
محمد رضا زیاد متوجه حال من نشده،یعنی بهش چیزی نگفتم...ولی الان ک فکر میکنم میبینم از وقتی رابطه ی ما جدی شد و بحث خواستگاری و اینا پیش اومد،اینطوری شدم...دقیقا از همون موقع ها...جدیدا هم ک به طینت دوست صمیمیم پیبردم،اصلا یجوری شدم
نمیدونم چه بلایی سرم اومده،ولی بعید نیست خودمو از بلندی پرت کنم پایین،چون واقعا چیزی برای از دست دادن ندارم
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ساعت 1:14  توسط مریم
|
برچسب:
نویسنده: روژان کاظمی
تاريخ: جمعه
11 اسفند
1396 ساعت: 4:00