خرید بک لینک
رابطم بدجور با مریم بهم ریخته...رفته رفته بیشتر به بچگیش پی میبرم...منم واقعا حوصلشو ندارم...تا الانم اگه بهش چیزی نگفتم فقط مراعات حال و اوضاعش رو کردم...دیگ نمیدونم چیکار کنم باهاش...بعضی وقتا پشیمون میشم از اینکه دعوتش کردم به اتاقم تا بشه هم اتاقیم

این هفته مخارجم زد بالا...تو کیف پولم پول داشتم ولی تو کارتم نه،بابا این هفته حتما برام میریزه...ولی فعلا هیچی ندارم تو حسابم...این شد ک وقتی خواستم غذا رزرو کنم به مشکل خوردم و شارژ ندلشتم و چون پول هم تو کارتم نداشتم نتونستم این هفته غذا بزنم...البته اگه ب بابا بگم همچین کاریو کردم قطعا دعوام میکنه،یا اگه بهش اون موقع میگفتم یا پول میریخت به حسابم یا کارتشو میداد ک با اون شارژ کنم ولی از شما چ پنهون غرورم اجازه نداد...حالا فردا کلی باید غذا بپزم ک با خودم ببرم...از غذا پختن خوشم نمیاد

رابطم با نازنین این هفته خیلی خوب شد...طوریکه ک خصوصی ترین رازای زندگیشو بهم گفت و این یعنی بهم اعتماد داره...از این بابت خوشحالم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 1:3&nbsp توسط مریم  | 

برچسب: نویسنده: روژان کاظمی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1396 ساعت: 4:00

صفحه بندی